تبليغاتX
هجویات چند ذهن خارج از رده

هجویات چند ذهن خارج از رده

 

اگه یه روزی نوم تو باز تو گوش من صدا کنه٬

دوباره باز غمت بیاد که منو مبطلا کنه٬

به دل میگم کاریش نباشه ٬

بذاره دردت جابه جا شه...

بره توی تموم جونم که باز برات آواز بخونم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 شهریور1388ساعت   توسط باران 

لیلة القدر ...

بخون ۱۰۰ رکعت نمازت رو!

قرآن رو سرت بزار!بخواه هرچی تو دلته ..

بگو غلط کردم .. بگو گه خوردم!

بگو توبه کردم ... بگو ایندفعه اومدم که بمونم

بگو هرچیزی رو که تاحالا نگفتی

این شبا صدات مستقیم میرسه اون بالا ... این شبا سیمتون وصله ...

مارم دعا کنید که بدجور محتاجیم...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 شهریور1388ساعت   توسط M103o  | 

dAMn poOr Men

 

اگه

فقط واسه چند لحظه انگشتاتو از رو آلتت بردای

 و زیپ مارک دار شلوارت رو ببندی

میتونی بفهمی

دنیا خیلی خیلی بزرگتر از جا دست توئه

و شاید

بتونی به بخش فلسفه باف مغز بیچاره ت اجازه ی تنفس بدی...

هی با توام!

دوباره که مشغول شدی!

اه

لعنتی...

+ قابل توجه عموم ِ جنوس ِ ذکور!

+ نوشته شده در  شنبه 14 شهریور1388ساعت   توسط ملکه 

 

وقتی نبض ثانیه ها دیگه نمیزنه..

وقتی گل های باغچه ی محبتم دیگه رشد نمیکنند..

وقتی دیگه صدای تپش قلبم رو نمیشنوم..

معنیش اینه که یا زمان ایستاده ویا من مرده ام...

روی ملحفه ی تختم یه دایره ی قرمز بکشین و وسطش

با خون بنویسین مفقودالاثر...!!

اها...راستی گل رز مشکی فراموش نشه..

گفتم مشکی تا هارمونی اتاقم و حفظ کنم..!

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 شهریور1388ساعت   توسط آلزایمری  | 

 

تاریخ در جا میزند...

عقربه های ساعت میچرخند بر عکس...

قاب عکس سرگیجه میگیرد...

گلدان خاک میخورد...

و ...

 باز هم لبخند پیدایش میشود در خیالم!

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 شهریور1388ساعت   توسط باران 

جلوی آیینه که وا میستم

عینک دودی میزنم

و لبهامو با دستم به چپ و راست کش میدهم ومی خندم...

دیگه هیچ قاصدکی رو توی دلم راه نمیدم!!!

ورود ممنوع!!

حتی شما دوست عزیز!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 شهریور1388ساعت   توسط M103o 

only my heart to heart

 

اینو بخون تک تکش رو تو ذهنت حک کن

"رفیق همیشه بهترین کار جای مقابله کردن

                        فرار کردن یا شونه خالی کردنه!"

راحته اما بی ارزش و باهاش به جایی نمیرسی!
جز غذاب

همه شانسی های دلم پوچ بود

   اما همیشه تو آخرین لحظه یه نیروی فوق العاده هست!

من هم همیشه منتظر همینم!

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 شهریور1388ساعت   توسط ملکه 

  وقتی مخت نیاز به استراحت داره و باید از این کار

منعش کنی...اون موقع است که مخت م ی گ و زه..!

مثه الان من که دیگه نمیکشم..!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 شهریور1388ساعت   توسط آلزایمری  | 

sO swEet

 

اون

خیلی شیرین بود! درست مثه شکلات!

منم با ولع مکیدمش

و بعد

دلمو زد...

تقصیر من نبود!

اون بیش از حد شیرین بود!

+ نوشته شده در  جمعه 30 مرداد1388ساعت   توسط ملکه 

تیک تیک تیک..

هرثانیه ای که میگذره تو رو به زندگیت گره میده!!!(شایدم گره هارو باز میکنه)

هرثانیه که میگذره تو مخلوط میشی تو آینده!

هرثانیه ای میگذره تو خالی میشی از گذشته!

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 مرداد1388ساعت   توسط M103o 

.etc

 

شروع دوباره ....

 

 

می تونه  شیرین  یا  تلخ  باشه !!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 مرداد1388ساعت   توسط R.mita  | 

به بلاگفا خوش آمدید

 

ورود شما را

به فهرست کاربران سایت بلاگفا خوش آمد میگوییم

و به خاطر انتخاب بلاگفا به عنوان میزبان وبلاگ خود سپاس گذاریم.

.

.

Tuffshit

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 مرداد1388ساعت   توسط ملکه